بازیگرتنها
هرچی بازیگریت بهتر باشه تنهائیت هم بیشتره
دوشنبه 01 اسفند 1390 :: 00:11 ::  نويسنده : bazigarhk       


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک



یکشنبه 30 بهمن 1390 :: 23:57 ::  نويسنده : bazigarhk       

حاج خانم می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه . تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند.


تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده.

بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.

حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا.

تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.

همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون

 





چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: 23:12 ::  نويسنده : bazigarhk       

یه دل دارم پر درده ، یه دل دارم که غمگینه
یه دل دارم که می لرزه ، یه غم داره که سنگینه

همَش تنهایی و غربت ، همَش تاریکی و ظلمت
همش می گفت دوسش داره ، همش نامردی و ذلت

شبایی که دلم تنهاست ، نمی فهمی که دلگیرم
یه شب وقتی همه خوابن ، منم میزارم و میر
م

دلم دیگه نمی تونه ، نمیمونه تو این خونه
ولی وقتی که پیشت بود ، نفهمیدی چی میخونه

دیگه میره اون از دنیا ، نمیمونه توی غمها
دیگه خیلی واسش دیره ، میترسه اون توی شبها

شبایی که دلم تنهاست ، نمی فهمی که دلگیر
م
یه شب وقتی همه خوابن ، منم میزارم و میرم



چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: 23:07 ::  نويسنده : bazigarhk       

 

امروز باز هم از دیدن نگاه پرمهرت محروم بودم ، باز هم دستات رو تو دستام احساس نکردم و چیزی از گرمای وجودت تو اعماق دلم نبود . تا کی به دوریت خو کنم و تا کی چهره ی زیبات رو از خودم محروم کنم . تا کی از آغوش مهربونت تنها یک خاطره تو ذهنم باش که هر شب به یاد همون بخوابم !؟

یه روزایی هر کار که میشد و از هر جا که زده میشدم میومدم پیشه تو تا آرامش بگیرم اما امروز .... امروز تو نبودت آرامشو ازم گرفتی .... !!!

شاید دلت تنگ شده باشه ، شاید چشات از دوری خسته شده باشه ، شاید قلبت دیگه تحمل دلتنگی رو نداشته باشه ، شاید ،شاید ، شاید و شاید ..... . اما نه ، این ها همه دلخوشی های ساده ی من است که در تاریکی های نبودت راه آینده رو به من نشون میده ... آینده ای که بی تو وجود نداره .... .

یه روزی تنها چیزی که آرومم میکرد بغل کردن تو بود ، گرفتن دستات بود .... . یه روزی فقط من بودم و تو ... اما حالا فقط من موندم و یه عالمه غم که تو دلم سنگینی میکنه،من و یه قلبه خسته،

من و تنهایی



چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: 12:15 ::  نويسنده : bazigarhk       

گاو ماما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسک دیگر مانند پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد.کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برایمراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست که لباسش را درآورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد و کبری و مسافران قطار مردند .

اما ریز علی بدون توجه به خاه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او اصلا حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد که شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

او کلاس بالایی دارد.او فامیل های پولداری دارد .

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.



چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: 00:30 ::  نويسنده : bazigarhk       

وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
 



چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: 00:25 ::  نويسنده : bazigarhk       

بی قرارم واسه چشمات

اون نگاهی که به یه دنیا می ارزه

می خوام از تو بنویسم... اما اسمت که می یاد دستم می لزره

چیکه چیکه آب شدم من ... وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم

حالا تنها یه پریشون .. خیلی وقته که دیگه بی همزبونم

من هنوز از تو می خونم عاشقونه

جای دستای تو خالی توی خونه

خواب چشماتو می بینم فردا افتابیه دنیا

تو می شی تعبیر خوابم می رسم به ارزوها

می دونم می یای دوباره .. اسمون افتابی می شه

باز بهار می یاد سراغ گلدونای پشت شیشه

چشم به راه تو می مونم ..اگه می شنوی صدامو

تکیه کن بازم به شونم .. گوش بده ترانه هامو

یه دریچه مهربونی .. هدیه کن به خلوت من

نشو با دلم غریبه .. سر بزن به غربت من



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 23:12 ::  نويسنده : bazigarhk       

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

 

 
 
 
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
 
بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم
 
 

 
جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم
 
اگر از زخم دل پرسی برایش مرهمی بستم
 

 
مجنونم و مستم به پای تو نشستم 
 
آخر زبدی هات بیچاره شکستم
 

 
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
 
دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم
 

 
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
 
نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم
 

 
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
 
آخر ز بدی هات بیچاره شکستم
 

 
مجنونم و دل را به چشمان تو بستم
 
هشیار شدم آخر از دام تو جستم
 
 

مجنونم و مستم ، عاشم و خستم



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 23:07 ::  نويسنده : bazigarhk       


من مَردَم

با دستانی که به ظرافت ِ دستان تو نیستند

با صورتی تیغ تیغی ، که به نرمی ِ گونه های ِ تو نمی رسند

با قلبی پُر از عشق

شاید اشکهایم ساده نریزند
 

 
شاید صدایم با یک طعنه ، راحت نلرزد
 

 
امــــا
 

 
با همان دستان ِ زبرم ، نوازشت می کنم
 

 
با همان صورت ِ زبرم میبویمت
 

 
و با قلب ِ عاشقم و با اشکهایی که پنهانی می ریزند
 

 
با صدایی"لرزان" می گویم
 

 
دوستت دارم
 



دوشنبه 17 بهمن 1390 :: 23:00 ::  نويسنده : bazigarhk       

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…



 
درباره وبلاگ

با سلام وخوش آمد گویی خدمت شما این وبلاگ فقط درباره تنهایی من هستش وشاید مطالب دیگرهم توش پیدابش اما اصلش تنهای راستی اینم شعبه دیگه من حتما سربزنید https://www.instagram.com/bazigarhk/
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران