|
بازیگرتنها
هرچی بازیگریت بهتر باشه تنهائیت هم بیشتره
دوشنبه 09 مرداد 1391 :: 21:48 :: نويسنده : bazigarhk
اين شعر ها ديگر برای هيچكس نيست آن قدر تنهايم ، كه حتی درد هايم حتی نفس های مرا از من گرفتند دنيای مرموزيست ، ما بايد بدانيم بايد خدا هم با خودش روراست باشد من میروم ، هرچند مي دانم كه ديگر
ای باران ؛باران قطره ای چند ببار قطره ای چند بریز باده در جام غم آلوده ی من از پس شیشه تورا می نگرم شیشه احساساتیست وعرق میکند از شرم زیاد فاصله مختصر است تو دراین نزدیکی شیشه اما اینجا مثل یک دیوار است آی باران باران بوی نمناکی خاک بوی نمناکی برگ بوی نمناکی یک خاطره از قامت تو می آید ... من ازین فاصله ها بیزارم وازین دلتنگی وازین حسرت دیدارتو در زندانم وچه دور ازمن واین دلتنگی بوی تو میآید ومن اینجا بی تاب وای باران باران شیشه پنجره را باد شکست ونشان داد به من که خدا فاصله را می بیند پنجره باز شد و فهمیدم که خدا می دیدم پنجره باز شد وباران زد صورتم خیس شد از بوسه ی پی در پی تو باد پیچید دراین خلوت و رفت و تو در آغوشم ... آسمان نعره زد و باد گریخت خانه ها رفت به آب آب بیتاب شدو طوفان شد شهر ویران شد ازین خشم عجیب وتو میترسیدی دست من می لرزید وتو درآغوشم اشک در چشم ترت جریان داشت تازه میفهمیدم سهم من از تو فقط بوسه ای از باران بود و تورا پس دادم آسمان صاف شد وابر گذشت شهر آرام شد و باد گذشت خنده ای زد به من و خواب مرا پایان داد یکشنبه 01 مرداد 1391 :: 01:23 :: نويسنده : bazigarhk
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن دوشنبه 19 تیر 1391 :: 03:13 :: نويسنده : bazigarhk
نوشتم خاطراتی را زدلداری به تنهایی جدا ماندم ز شب تاریکی و غربت به تنهایی زآن روی چو گل با گریه و شادی زجوهرهای اشک غم به دفترها به تنهایی دلم بر حال خود سوزد چرا پایان ندارد غم که همدم گشته است ما را غمش هردم به تنهای زتنهایی به جان آمد نفس گم گشت نمیرم تا ملاقاتی رسد یک شب چو مهتابم به تنهایی همه شب با خیالش اوج گیرم با پر و بالی که می سازم زمجنونی ز عشقبازی به تنهایی سماعم با دف تنبور یاران هیچ نگیرد شور مگر مطرب به عشق یار بنوازد مرا نایی به تنهایی از آن روزی که چشم بر او گشودم بازیگرگشته ام عاشق به دیداری به تنهایی
مرگ من روزی فرا خواهد رسید دربهاری روشن از امواج نور درزمستان غبار آلود دود یاخزانی خالی از فریادو شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر,سایه ای ز امروزها,دیروزها بعدمن ناگه به یک سو میروند پرده های تیره دنیای من چشم های ناشناسی میخزد,روی کاغذها ودفترهای من میرهم ازخویش ومی مانم ز خویش هرچه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی,درافقای دور پنهان میشود میشتابد از پی هم بی شکیب,روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها لیک دیگرپیکر سرد مرا,میفشارد خاک دامنگیر خاک! بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد انجا زیر خاک بعدها نام مرا بارن و باد,نرم میشویند از رخسار سنگ گورمن گمنام میماند به راه فارغ از افسانه های نام وننگ.... سهشنبه 13 تیر 1391 :: 11:25 :: نويسنده : bazigarhk
دوست دارم با تو باشم باتوباشم ای ره گمگشته ام دنیا با تو دنیای دیگر است روز طلوع سبزتو فردای دیگراست بوی بهشت می وزد ازکوچه های باغ خاک زمین بهاری گلهای دیگراست گلهای مریم از گل نرگس معطراند عیسی اسیر نام مسیحای دیگراست دیگر زمان از این همه تکرار خسته است تاریخ بی قرار قضایای دیگر است فردای بی تو آینه دار سیاهی ست فردای باتو نور به معنای دیگراست باهم غروب جمعه زیبای دیگرست بایادت ای مسافرشب گریه بقیع در جمکرانم و دل من جای دیگر است شنبه 27 خرداد 1391 :: 17:55 :: نويسنده : elaheyenaaz
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود گاهی نمی شود که نمی شود!! گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!!! گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!! شنبه 27 خرداد 1391 :: 17:06 :: نويسنده : bazigarhk
دریکی از روزهای پر ز درد من رها کردم از این دنیای سرد قوم و خویش ازمرگ من گریان شوند درفراقم خسته و نالان شوند قامتم پییچند انگه در کفن ..................... ادامه مطلب ... آری,تنهایی غم انگیزترین وازه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کردم. درتمام شب,چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنها ترین تنهاست. دراین شبهای غم انگیز تنهایی و بیقراری که من با ماه این مونس و ناظر شب زنده داریهای خویش,نجواهادارم,کجاست ان اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح رساند و بزم شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند,تاآسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند. و من همچنان درانتظار ملکه سرزمین دل,تا مرا همراه خود به فراسوی ماه به بزم ستارگان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت وسرسبزی دهدد. امتا باز دلم تنهاست ودوست دارم برایش بنویسم,چون پر از دردم پراز رنج و نامردیهای زمانه,پراز دغدغه های روزگار. مینویسم که چگونه درتنهایی هایم به اشک های همیشه همراهم به این لشکر زلال وزیبای که از ضمیری پاک متولد میشوند تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشد,پناه میبرم. اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم. ای عشق,ای منجی جاودانه,ای همیشه ماندگار,با من بمان برای همیشه. چرا که با این همه تنهایی,تنها اومید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست. آری,آنگه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست. عشق تنها بهانیست برای دوباره زیست. بازیگرتنها...
سهشنبه 02 خرداد 1391 :: 23:46 :: نويسنده : bazigarhk
دلمان خوش است که مینویسم
|
درباره وبلاگ با سلام وخوش آمد گویی خدمت شما این وبلاگ فقط درباره تنهایی من هستش وشاید مطالب دیگرهم توش پیدابش اما اصلش تنهای راستی اینم شعبه دیگه من حتما سربزنید https://www.instagram.com/bazigarhk/ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|