|
بازیگرتنها
هرچی بازیگریت بهتر باشه تنهائیت هم بیشتره
شنبه 27 خرداد 1391 :: 17:55 :: نويسنده : elaheyenaaz
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود گاهی نمی شود که نمی شود!! گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!!! گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!! شنبه 27 خرداد 1391 :: 17:06 :: نويسنده : bazigarhk
دریکی از روزهای پر ز درد من رها کردم از این دنیای سرد قوم و خویش ازمرگ من گریان شوند درفراقم خسته و نالان شوند قامتم پییچند انگه در کفن ..................... ادامه مطلب ... آری,تنهایی غم انگیزترین وازه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کردم. درتمام شب,چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنها ترین تنهاست. دراین شبهای غم انگیز تنهایی و بیقراری که من با ماه این مونس و ناظر شب زنده داریهای خویش,نجواهادارم,کجاست ان اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح رساند و بزم شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند,تاآسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شقایقهای همیشه بهار گره بزند. و من همچنان درانتظار ملکه سرزمین دل,تا مرا همراه خود به فراسوی ماه به بزم ستارگان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت وسرسبزی دهدد. امتا باز دلم تنهاست ودوست دارم برایش بنویسم,چون پر از دردم پراز رنج و نامردیهای زمانه,پراز دغدغه های روزگار. مینویسم که چگونه درتنهایی هایم به اشک های همیشه همراهم به این لشکر زلال وزیبای که از ضمیری پاک متولد میشوند تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشد,پناه میبرم. اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم. ای عشق,ای منجی جاودانه,ای همیشه ماندگار,با من بمان برای همیشه. چرا که با این همه تنهایی,تنها اومید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست. آری,آنگه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست. عشق تنها بهانیست برای دوباره زیست. بازیگرتنها...
سهشنبه 02 خرداد 1391 :: 23:46 :: نويسنده : bazigarhk
دلمان خوش است که مینویسم
کاش من هم,همچو یاران عشق یاری داشتم خاطری میخاستم یا خاستاری داشتم تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر کاش چون آینه بر صورت غباری داشتم ای که گفتی انتظار از مرگ جان فرسا تر است کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم شاخه عمرم نشد پرگل که چیند دوستی لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم خسته و آزرده ام,از خود گریزم نیست,کاش حالت از خود گریزچشم ساری داشتم نغمه ی سرداده در کوه بخود برگشته ام کی به سوی قیر خو راه فراری داشنم؟ محنت و رنج خزان این گونه جان فرسا نبود گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم تکیه کردم بر محبت,همچو نیلو فر بر آب اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم پای بند کسی نبودم,پای بندم کسی نبود چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم آه حجت!حاصلم زین سوختن افسردن است همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...........
مرگ،خوابي شيرين، در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم. و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت. و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند و درختان برايم دست مي زنند و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد. مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او. مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 :: 01:18 :: نويسنده : bazigarhk
سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
جمعه 25 فروردین 1391 :: 21:53 :: نويسنده : bazigarhk
وعشق هدیه ایست جاودانی. ومن چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را باهزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت درمیان میگذارم. نسیم اشکی که درنگاهت موج میزد,بارانی از عشق بو برای باغ رویاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت میتپد. در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت میگردم. به آفتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سراز خواب برمیدارد. وخوب میدانم بی تو گلبرگ های نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو میریزد وجوانه های ناشگفته امیدم به دور ازتو میخشکند. اما با این اوصاف میدانم,قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تورا داشته باشد. اما درسکوت پر از فریاد خودم میگریم و میگویم:باهمین قلب کوچکم به وسعت تمام خوبی ها وسادگی هایت دوستت دارم
پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: 00:09 :: نويسنده : bazigarhk
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم پیش مه رویان وبیجا سوختم سوختم از آتش دل در میان موج اشک شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم شمع و گل هم هرکدام ازشعله ای در آتشند در میان پاکبازان,من نه تنها سوختم جان پاگ من"رهی"خورشید عالم تا بود رفتم و از ماتم خود عالمی راسوختم.
|
درباره وبلاگ با سلام وخوش آمد گویی خدمت شما این وبلاگ فقط درباره تنهایی من هستش وشاید مطالب دیگرهم توش پیدابش اما اصلش تنهای راستی اینم شعبه دیگه من حتما سربزنید https://www.instagram.com/bazigarhk/ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|