بازیگرتنها
هرچی بازیگریت بهتر باشه تنهائیت هم بیشتره
سه‌شنبه 09 اسفند 1390 :: 23:48 ::  نويسنده : bazigarhk       

 

 

خدایا در زندگی هر گز از یاد نمی برم ، گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا كردند. اما تو هستی كه موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی!
خدایا! اگر با من باشی چه كسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟
خدایا چنان نزدیكی كه نمی توانم ببینمت
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ، اما من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم به تو رو كنم!!!



سه‌شنبه 09 اسفند 1390 :: 23:43 ::  نويسنده : bazigarhk       

 

در جلسه امتحانِ عشق
من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!
در این سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!
وقت تمام است.
برگه‌ها بالا....



جمعه 05 اسفند 1390 :: 01:12 ::  نويسنده : bazigarhk       

گشاده دست باش ، جاری باش و کمک کن چون رود 

باشفقت و مهربان باش ، چون خورشید

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان ، چون شب

وقتی عصبانی شدی خاموش باش ، چون مرگ

متواضع باش و کبر نداشته باش ، مانند خاک

بخشش و عفو داشته باش ، چون دریا

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مانند آیینه



جمعه 05 اسفند 1390 :: 00:54 ::  نويسنده : bazigarhk       

یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه !! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمدونستم خواهرتو بود ! دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمو نشناخت



سه‌شنبه 02 اسفند 1390 :: 00:20 ::  نويسنده : bazigarhk       

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

  عشق
 امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند  
زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

 



سه‌شنبه 02 اسفند 1390 :: 00:15 ::  نويسنده : bazigarhk       

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش


دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش


مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش


دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش



دوشنبه 01 اسفند 1390 :: 00:11 ::  نويسنده : bazigarhk       


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند


کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک



یکشنبه 30 بهمن 1390 :: 23:57 ::  نويسنده : bazigarhk       

حاج خانم می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه . تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند.


تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده.

بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.

حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا.

تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.

همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون

 





چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: 23:12 ::  نويسنده : bazigarhk       

یه دل دارم پر درده ، یه دل دارم که غمگینه
یه دل دارم که می لرزه ، یه غم داره که سنگینه

همَش تنهایی و غربت ، همَش تاریکی و ظلمت
همش می گفت دوسش داره ، همش نامردی و ذلت

شبایی که دلم تنهاست ، نمی فهمی که دلگیرم
یه شب وقتی همه خوابن ، منم میزارم و میر
م

دلم دیگه نمی تونه ، نمیمونه تو این خونه
ولی وقتی که پیشت بود ، نفهمیدی چی میخونه

دیگه میره اون از دنیا ، نمیمونه توی غمها
دیگه خیلی واسش دیره ، میترسه اون توی شبها

شبایی که دلم تنهاست ، نمی فهمی که دلگیر
م
یه شب وقتی همه خوابن ، منم میزارم و میرم



چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: 23:07 ::  نويسنده : bazigarhk       

 

امروز باز هم از دیدن نگاه پرمهرت محروم بودم ، باز هم دستات رو تو دستام احساس نکردم و چیزی از گرمای وجودت تو اعماق دلم نبود . تا کی به دوریت خو کنم و تا کی چهره ی زیبات رو از خودم محروم کنم . تا کی از آغوش مهربونت تنها یک خاطره تو ذهنم باش که هر شب به یاد همون بخوابم !؟

یه روزایی هر کار که میشد و از هر جا که زده میشدم میومدم پیشه تو تا آرامش بگیرم اما امروز .... امروز تو نبودت آرامشو ازم گرفتی .... !!!

شاید دلت تنگ شده باشه ، شاید چشات از دوری خسته شده باشه ، شاید قلبت دیگه تحمل دلتنگی رو نداشته باشه ، شاید ،شاید ، شاید و شاید ..... . اما نه ، این ها همه دلخوشی های ساده ی من است که در تاریکی های نبودت راه آینده رو به من نشون میده ... آینده ای که بی تو وجود نداره .... .

یه روزی تنها چیزی که آرومم میکرد بغل کردن تو بود ، گرفتن دستات بود .... . یه روزی فقط من بودم و تو ... اما حالا فقط من موندم و یه عالمه غم که تو دلم سنگینی میکنه،من و یه قلبه خسته،

من و تنهایی



 
درباره وبلاگ

با سلام وخوش آمد گویی خدمت شما این وبلاگ فقط درباره تنهایی من هستش وشاید مطالب دیگرهم توش پیدابش اما اصلش تنهای راستی اینم شعبه دیگه من حتما سربزنید https://www.instagram.com/bazigarhk/
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران